golshal

golshal

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
عكس متحرك ولادت با سعادت امام موسي كاظم (ع)

عكس متحرك ولادت با سعادت امام موسي كاظم (ع)

 



عكس متحرك ولادت با سعادت امام موسي كاظم (ع)
عكس متحرك ولادت با سعادت امام موسي كاظم (ع)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
roman در دم(12)

roman در دم(12)

حس بدي داشتم حس مرور خاطراتي كه نه تونستم از ذهنم پاكشون كنم نه هيچ خاطره اي جاي اونها رو گرفت.
از روز اولي كه بهم پيشنهاد داده بود تاخداحافظي دم رفتنش پيش نگاهم مرور شد. يه جوري خاطراتم برام تر وتازه بود كه حس ميكردم هيچ روزي از اونها نگذشته .. انگار نه انگار اين خاطرات مال سه چهار سال پيشن!
نميدونم چرا يه حس كنجكاوي و دل تنگي به جونم افتاده بود و ميخواستم برم فرودگاه... شايد يه كم شيطنت ... شايد هم... واقعا نميدونستم... دوست داشتن دو نفر در آن واحد ...نه رضا رو دوست نداشتم ... فقط دلم ميخواست ببينمش... يه دلتنگي دوستانه ... نميدونم ميخواستم كيو گول بزنم...
با اينكه ميدونستم كسرا خوشش نمياد ولي واقعا نياز داشتم رضا رو ببينم و اون هم يه جوري تموم شده رفتار كنه ... شايد دلم ميخواست اخرين روزنه ي اميد رو هم به روي خودم ببندم! اميد؟ ذهنم از خودم پرسيد: چه اميدي؟؟؟
اون لحظه نميدونم به چي فكر ميكردم ولي دلم ميخواست به فرودگاه برم... برم ببينمش... برام مهم نبود بعدش چي ميشه ... ولي كنجكاوي و دلتنگي و خاطرات عين خوره داشت منو ميخورد.
ميدونستم رفتن ونرفتن هر دو برام يه نا ارومي و به جونم ميندازه ... ولي رفتن وترجيح داد...
براي همين به سيما زنگ زدم و گفتم كه بياد دنبالم ... توضيحي هم بهش ندادم. البته اون فكر كرد كه براي خريد بهش زنگ زدم!
ساعت ده بود كه سيما رسيد . منم از خونه خارج شدم.
بعد از سلام گفت: برم بوستان؟
منظورش پاساژ بود.
اهي كشيدم و گفتم: براي خريد صدات نكردم!
و زمزمه كردم: برو فرودگاه!
سيما ماتش برد و منم ناچارا تو يه خط توضيح دادم و توجيهاتم و براش گفتم.
تا رسيدن به مقصد هم با اخم هاي گره خورده لام تا كام با من حرف نزد!
توي پاركينگ پارك كرد و زل زد به من ...
از نگاهش قلبم تو سينه ريخت. نميدونم چرا دستام به رعشه افتاد...
سيما پوفي كشيد و نگاهي به من كه داشتم كم كم به جون ناخن هام ميفتادم تا بخورمشون كرد.
دسته گل روي پام بود و من تمام جونم يخ زده بود.
سيما نفسشو فوت كرد و گفت: واقعا ميخواي بري؟
از گوشه ي چشمم به سيما خيره شدم و سيما با نگراني روي فرمون با انگشت هاش ضرب گرفت و گفت: نياز ...
بهش نگاه كردم و گفتم: اون براي من يه دوسته ...
سيما لبهاشو محكم روي هم فشار داد و گفت: نياز كسرا بفهمه چي...
با اخم گفتم: جناب عالي صدات درنياد كسرا نميفهمه!!!
سيما اهي كشيد و با نگراني بهم خيره شد.
معني نگرانيشو اصلا درك نميكردم .
سيما هم انگار ميديد كه من خيال برگشتن ندارم با حرص پياده شد و در ماشينشو محكم كوبيد.
منم پياده شد م و به سمت سالن رفتيم.
با ديدن جمعي از بچه ها كه پشت شيشه اي ايستاده بودند سيما دستم وكشيد و به سمتشون رفتيم.
فرزاد و طناز و مهسا و حامد صدوقي و فريده نادريان و چند نفر ديگه حضور داشتند.
فرزاد با لبخند خاصي گفت:فكر نميكردم بياي...
چشم غره اي بهش رفتم و سيما از فريده پرسيد: خانواده ي رضا نيومدن؟
فرزاد در جوا ب گفت:نه رضا فقط به من خبر داده ... ميخواد خانواده شو سورپرايز كنه ... امروز اختصاص داره به دوستاش...
و چشمكي به من زد كه سر درنياوردم.
درحالي كه نوك پنجمو محكم به زمين ميكوبيدم با صداي لرزش و اهنگ جيپ سي كينگ گوشيم تو جيب مانتوم دسته گل رو به سيما دادم ... كسرا بود، خواستم جواب بدم كه با شنيدن صداي زني كه گفت پرواز فلان برلين به زمين نشست ... نفهميدم چرا گوشيمو قطع كردم و گذاشتمش روي سايلنت...
چشمهامو بستم...
گوشيم تو جيبم ميلرزيد ... تصوير رضا واضح جلوي چشمم بود...
با خنده ميگفت: نياز تو خيلي باحالي...
ميخنديدم و ميگفتم: از چه لحاظ...
تو صورتم دو سيب و فوت كرد و گفت : از همه لحاظ...
خنديدم و خيلي راحت و صريح تو چشماي يه دختر 19 ساله زل زد و گفت: من دوست دارم نياز... واقعا تو تنها دختري هستي كه ...
گوشيم تو جيبم ميلرزيد ... نميدونم چرا داشتم يخ ميزدم ... از درون يخ ميزدم ... گوشيم ميلرزيد و من به پسري نگاه ميكردم كه دوسيب و تو صورتم فوت ميكرد و ميگفت: دوستم داره ...چشمامو باز كردم.
يه پسر از رو به رو ميومد... كه يه پيراهن سفيد و يه جين يخي تنش بود ... با يه عينك دور مشكي طبي!
موهاش به حالت ساده اي رو به بالا بود ... با غرور راه ميرفت ...
اون به سمت ما ميومد و گوشي من همچنان زنگ ميزد و ميلرزيد.
چشمامو بستم ... صداي رضا تو سرم چرخ ميخورد: نياز نظرت چيه اخر هفته بريم تور... من و تو... ميريم كوير... اسمون كوير وشب... ميخوام زير نور اون ستاره ها بهت بگم چقدر دوست ...
هنوز نوزده سالم بود ... دو سيب هم تو صورتم كماكان فوت ميشد ...
چشمامو باز كردم...
رضا جلو تر و جلو تر ميومد.
گوشيم هنوز زنگ ميزد.
با حرص جواب دادم...
الوي كسرا حرصيم كرد و گفتم: چي ميگي هي زنگ ميزني؟خب لابد كار دارم كه نميتونم جوابتو بدم ديگه ... اه...
كسراپرخنده گفت: نيازم چي شده؟؟؟ سلام خانم خانما...
اب دهنمو قورت دادم... رضا از ديدم محو شد... با حرص دنبالش ميگشتم ... كسرا داشت حرف ميزد. وقت نداشتم بهش گوش بدم ... ميخواستم رضا رو پيدا كنم. قيافش نسبت به سه چهار سال پيش هيچ فرقي نكرده بود.
با حرص گفتم: كسرا بعدا زنگ بزن. الان كار دارم.
و بي خداحافظي گوشي وخاموش كردم.

و بي خداحافظي گوشي وخاموش كردم.
با چشم داشتم دنبالش ميچرخيدم كه صداي بم و مردونه اي از پشت سرم اومد.
به عقب چرخيدم.
با خنده گفت: احوال خانم نامجو...
نميدونم چرا اخم هام تو هم رفت. اين فاصله ي زماني باعث شده بود اينقدر رسمي حرف بزنه ... با اين همه دسته گل و بهش دادم وگفتم: رسيدن به خير اقاي شفيع!
رضا از لحن سردم واضح تعجب كرد و گفت: بهت نمياد عوض شده باشي...
يك تاي ابرومو بالا دادم به استرسم چيره شدم و با خونسردي و اعتماد به نفس خاص خودم گفتم: همه عوض ميشن ...
رضا سري تكون داد و با ديدن فرزاد و بقيه توجهش به اونها جلب شد ...
سيما دست به سينه تاسف بار نگام ميكرد و من گيج و ويج فكر ميكردم چرا اومدم اينجا!
پوفي كشيدم توجهي به سلام و عليك رضا نكردم اونقدر دغدغه داشتم كه مجالي براي گوش دادن به رضا و شوخي ها و دست انداختن هاي بقيه نبود... فرزاد كه سر دسته ي جمع بود همه رو دعوت كرد به نهار ... انگاررستوران هم رزرو كرده بود.
من رو به فرزاد گفتم : نميتونم بيام... و رو به رضا هم گفتم:خوشحالم برگشتي...
رضا لبخندش جمع شد وگفت: با ما نمياي؟
-نه كار دارم ...
رضا كمي خيره خيره نگام كرد و كم كم يه لبخند محو رو لبش نشست و گفت: هيچ فرق نكردي نياز... خوشحالم مثل قديم هستي و موندي...!
از تعريفش هيچ جوري نشدم باهمون لحن نيش دار و اهسته گفتم: چرا خيلي فرق كردم...
رضا چيني به بينيش انداخت... لعنتي هنوز اين عادتشو داشت.
لبخندي زد و گفت:پس چرا من نمي بينم فرق هاتو...
مسخره گفتم:چشم بصيرت ميخواد.
رضا قه قه خنديد و از خندش كه همون صداي قديم و ميداد لبخندي زدم وگفت: هنوزم نمياي رستوران.
نميدونم ... واقعا هم نميدونستم . با اين همه روي حرفم ايستادم وگفتم: نه كار دارم...
دستمو جلو بردم... گرم باهام دست داد و خداحافظي كرديم.
رومو ازش گرفتم كه صدام زد: نياز...
به سمتش چرخيدم با يه لبخند يطرفه گفت:شمارت هنوز همونه؟
سرمو به علامت اره تكون دادم و اون هم با سربرام يه تعظيم كرد. لبخندي زدم و هم قدم با سيما راه خروج وپيش گرفتيم!
احساس ميكردم نه تنها اروم نشدم بلكه مشوش تر و عصبي تر هم شده بود. يه صدايي تو جونم داد ميزد: احمق رضا برگشته... يه بچه پولدار خوش تيپ نابغه ... و يه صداي ديگه تو سرم پتك ميزد: كسرا نگرانته ... گوشيتو روشن كن!
سيما در سكوت ميروند.
نيم ساعتي كه گذشت با ديدن ميدون وليعصر ازش خواستم نگه داره ...
بدون حرف زد كنار و نگه داشت.
بهش گفتم: مرسي سيما بخاطر همراهيت ...
يه پوزخند زد و سري از روي تاسف تكون داد.
اهسته گفتم: سيما نياز داشتم كه براي خودم يه چيزايي و تموم كنم!
سيما با پنجه هاش فرمونو محكم فشار ميداد.
با حرص حيني كه به رو به رو خيره بود گفت: دختراي زيادي و ميشناسم كه با دوست پسراشون بهم ميزنن و ميرن با يه ادم ديگه رفيق ميشن ... با همون ادم شايد ازدواج كنن شايد نكنن ... دختراي زيادي ميشناسم كه نامزديشونو بهم ميزنن و با يه ادم جديد نامزد ميكنن ... زناي زيادي و ميشناسم كه طلاق ميگرن و دوباره ازدواج ميكنن!!! خيلي اين تيپ ادم ميشناسم كه يه ادمي تو گذشته اشون بوده و فراموشش كردن و دارن با يه ادم جديد زندگي ميكنن ... اما نياز تو رو درك نميكنم... نميفهممت... مگه چي شروع شده كه تو براي خودت تمومش كني؟؟؟ رضا رفت ... تو با فرزاد گرم گرفتي... به محض ديدن كسرا فرزاد و بيخيال شدي... حالا دوباره رضا برگشته ... به درك ... تو نامزد و محرم كسرايي... محمد كسرا... هموني كه بخاطرش سه روز روزه ي سكوت گرفتي... نياز يادته؟؟؟
لبمو گزيدم و گفتم:سيما همه ي اينا رو ميدونم ولي تو رو خدا دركم كن!
سيما با غيظ گفت: چي و درك كنم؟به استقبال رفتن رضا رو درك كنم؟ يا اينكه تو اميدواري اون برگرده رو درك كنم... نياز تو عقد كسرايي... محرمشي... دست بردار... تو رو خدا ... از كسرا بهتر نميتوني پيدا كني... ازاين رفتارات دست بردار...
يه لحظه تو ذهنم مرور كردم از كسر ا بهتر رضاست!!!
اهسته گفتم: خداحافظ ...
سيما بهم نگاه كرد و گفت: اگررضا الان بگه بيا با من ازدواج كن... با كسرا تموم ميكني؟
مات به قيافه اش نگاه كردم.
جدي پرسيد.
نفسمو سنگين بيرون فرستادم و خفه زمزمه كردم: نميدونم...
اجازه ي سوال ديگه اي به سيما ندادم در ماشين وباز كردم وگفتم:خداحافظ!
يه پوزخند زد و گفت:خداحافظ...
و راهشو كشيد ورفت.
ميدونستم ناراحته ... وليعصر وبه سمت پايين حركت كردم...

و بالاخره به صداي دوم وجودم كه مدام الارم ميداد گوش دادم و گوشيمو روشن كردم.

به ثانيه نكشيد كه صفحه اش روشن و خاموش شدو لرزيد.


با ديدن شماره ي كسرا لبخندي زدم و جواب دادم.


كسرا نفس عميقي كشيد وگفت: دختر تو كه منو كشتي... نيازكجايي خوبي؟


لبمو گزيدم و گفتم: توكجايي؟


كسرا با خنده گفت: داشتم ميرفتم سمت خيابون خونه ي شما...


نفس عميقي كشيدم و گفتم: من وليعصرم...


كسرا: باشه ميام پيشت ...


-من ميرم سمت پارك لاله...


باشه خانممي تحويل داد و من هم گوشيمو تو پالتوم پرت كردم. شال سفيد ست با كيف سفيدمو مرتب كردم و دستهامو تو جيبم فرستادم.


چونمو تو يقه ي پالتوم فرستادم . با ديدن هياهو و سرسبزي پارك رفتم داخلش...


روي اولين نيمكت خالي سرراهم نشستم.


با صداي پيام گوشيم ... از جيبم بيرون كشيدمش...


كسرا نوشته بود: كجاي پاركي...؟


بهش گفتم ا ز كدوم ورودي داخل شدم.


يك ربع بعد ديدم كه داشت تند تند به سمتم ميومد.


يه لبخند هم روي لبش بود . از نگاهش بغض كردم ... رضا با غرور و اروم راه ميرفت ولي كسرا نه ... ساده راه ميرفت تو قدم هاش هيچي نبود. رضا قدم هاشم ادمو جذب ميكرد!


تيپ ساده داشت. يه شلوار مشكي و يه پيرهن ابي كه روش يه پليور مشكي پوشيده بود... با يه ساعت استيل مردونه كه روي صفحش كلي خش داشت ... مثل رضا نبود كه خوره ي ساعت داشت! ساعت هاي مارك دار!


سرمو تكون دادم ... كسرا با خنده گفت: سلام خانمِ خانما ... خوبي؟؟؟


و باهام دست داد.


كنارم نشست و گفت: روز خوبي داشتي؟ چه خبرا؟ چه عصباني بودي؟ طوري شده ؟


بهش نگاه كردم ... اونقدر تو چشمهاش عجيب و غريب زل زدم كه كم كم لبخندش محو شد و با نگراني گفت: چي شده ؟ چرا اينقدر گرفته اي؟


دستي به صورتم كشيدم وگفتم: طوري نيست ... تو حرف بزن حالم خوب بشه ... چه خبرا؟


كسرا بدون سماجت سري تكون داد و به فاز خوشحالي خودش برگشت.يه لحظه دلم گرفت كه اصرار نكرد تا علت دل گرفتگيمو بدونه ...هرچند كه ميپرسيد نميگفتم و مجبور ميشدم دروغ سر هم كنم... ولي بي توجهيش رو اعصابم بود.مثل هميشه سماجت نميكرد... صداي اول درونم ميگفت: ديدي... حالا اگر رضا بود!!!


كسرا با هيجان گفت: دو تا باغ خيلي خوب ديدم ... دوست دارم تو هم بياي اونجا رو ببيني... براي ده بهمن كه ميلاد حضرت رسول هم هست وقت داره ... خلاصه هر دو رو رزرو كردم حالا اگر خوشت اومد و راضي بودي كه عالي ميشه ولي اگر خوشت نيومد گفتم رزرو كنم شايد بعدا همين هم گيرمون نيومد ... اين از باغ ... خواهرم ليست چند تارستوران و بهم داده... امروز صبح هم به چند تاشون سر زدم... يه ميوه و شيريني ميمونه كه اونم همون اوايل بهمن ميرم دنبالش...


و بهم نگاه كرد.


ده بهمن؟؟؟ امروز چندم بود؟؟؟ پونزدهم اذر و خيلي وقت بود كه رد كرده بوديم... ده بهمن؟ چقدر حس ميكردم تاريخ زوديه... حس ميكردم خيلي زود داريم به نتيجه ميرسيم... به كسرا نگاه كردم. خوشحال بود...


با حرفهاش منو از فكرام كشيد بيرون...


با خوشحالي گفت: يخرده خريد هم بايد بكنيم... تازه من براي وام هم اقدام كردم ... چندتا بنگاه هم ببينيم با هم... حالا وسايل هم بعدا دو تايي ميخريم ... فعلا خونه اجاره كردن مهم تره ... ولي همين كه باغ ها رو تونستم رزرو كنم خوب شد ... يه قدم جلو افتاديم... تازه خريد لباس و...


دستمو روي دستش گذاشتم وگفتم: كسرا ...


كسرا تو چشمام نگاه كرد وبا لبخند عميقي گفت: جانم...


خفه گفتم: ده بهمن ؟؟؟


كسرا: اره عزيزم... بهترين تاريخه ... هم يه روز مباركه ...هم توي تعطيلات ترم تو هم هست ... يادمه امتحاناتت پنجم تمومه درست ميگم؟؟؟


يه لحظه نفسم گرفت... چرا حواسش به همه چي بود ؟ چرا هيچ بهونه اي برام نذاشته بود ... اصلا چه بهونه اي؟


كسرا پشت دستمو نوازش كرد وگفت: نياز خوبي؟

تو چشماش نگاه كردم و بدون فكر گفتم: كسرا ده بهمن خيلي زوده ...


كسرا پشت دستمو نوازش كرد وگفت: نياز خوبي؟

تو چشماش نگاه كردم و بدون فكر گفتم: كسرا ده بهمن خيلي زوده ...
كسرا خشكش زد، لحنم زيادي جدي بود. با دهن نيمه باز و چشمهاي گرد شده زل زد به من ... تو نگاهش انگار ميگفت" تو منو مسخره كردي؟"
زير اون نگاه سنگينش تاب نياوردم ... خودمم نميدونم چرا چنين حرفي زدم ... يا چرا اين رفتار و كردم... فقط ميدونم نتونستم زير اون نگاه خشك شد تحمل كنم و به سختي روي پام سوار شدم... درحالي كه مسير خروج و پيش گرفته بودم كسرا خودشو بهم رسوند و جلو م ايستاد.
درحالي كه مصر بود تو چشمام نگاه كنه ... اما من سرمو پايين انداخته بودم... درنهايت دستشو زير چونم فرستاد و سرمو بالا اورد... مستقيم تو نگاهم زل زد و گفت: چي شده نياز؟
دو قطره اشك از چشمام پايين چكيد... كسرا شوكه تر گفت: چيه نياز؟ هان؟ چيه امروز... چي شده؟
دستشو روي صورتم كشيد و اشكامو با شصتش پاك كرد ... و بعد دستمو توي دستش گرفت و منو كشون كشون از پارك بيرون برد.
با هم به اون سمت خيابون رفتيم. وارد يكي از كوچه ها شديم... حدس ميزدم كه بخاطر حمل جرثقيل چنين جايي پارك كرده ...
كسرا در جلو رو برام باز كرد و منو نشوند تو ماشين... خودش هم رفت از مغازه ي سر كوچه يه پاكت شيركاكائو خريد و يه بسته ويفر شكلاتي...
اونا رو روي داشتبرد گذاشت ... در باز بود .... منم پاهام بيرون از ماشين بود. كسرا جلوم زانو زد و دستهامو تو دستش گرفت وگفت: به من نميگي چي شده؟
سرمو پايين انداختم...
فقط دلم گرفته بود ... ميدونستم اشكام بخاطر رضا نيست ... درواقع اشكام به خاطر هيچ كس نبود ... فقط يه مدلي دلم گرفته بود ... رضايي كه سه چهار سال پيش به من ميگفت دوستم داره و يهو ميذاره ميره ... من تنها ميشم... من كه يه دختر نوزده ساله بودم... به دوستش وابسته ميشم... فرزاد منو وابسته ي خودش ميكنه و خودمم خودمو رها ميكنم و وابسته اش ميشم تا رفتن رضا من نوزده ساله رو خرد نكنه، اما فقط يه وابستگي ساده ... و بعد سر وكله ي ادمي مثل كسرا پيدا ميشه... و حالا بعد از سه چهار سال رضا برميگرده... با همون نگاه... با همون اخلاق... اما قلب من جايي واسه ي حضور اون نداره ... اما ... اما يه جوري ام... يه جوري سنگين... پر از بغض... حسي كه دركش نميكردم ولي تو تموم جونم تار انداخته بود و داشت همه ي منو خم ميكرد. صداي دوم درونم زمزمه كرد:
رضا برگشته كه برگشته ... به درك... تو كسرا رو داري...
يه لحظه به كسرا نگاه كردم... اگر منو بذاره بره چي؟ اگر مثل رضا تنهام بذاره چي؟؟؟ تازه يه بارم اين كار و كرده بود يه بار منو پس زده بود ... اگر دوباره ... يهو گريم شدت گرفت...
كسرا دستشو درازكرد پشت گردنم... كمي خودشو بالا كشيد و سرمو روي شونه اش گذاشت... چشامو به سر شونه اش فشار ميدادم... داشتم به هق هق ميفتادم... اين چندمين بار بود كه بخاطر كسرا ... جلوي خود كسرا... روي شونه ي كسرا گريه ميكردم؟!
كسرا كنار گوشم بم و مردونه و كلفت زمزمه ميكرد: نيــــــــــــــازم...
نميدونم چه حس گنگي بود ولي اروم كه نشدم هيچ... بدتر شدم و به خودم لعن و نفرين فرستادم كه چرا با داشتن كسرا صبح به فرودگاه رفتم ... كه چي بشه؟ يه عشق ذخيره شده رو واسه خودم دستو پا كنم؟؟؟
چرا؟؟؟ كسرا دستشو تو موهام فرستاد...يه بو ازم كشيد ... و اهسته گفت: هرچي توبخواي همون كار وميكنم نياز... اگر فكر ميكني زوده ... ميندازيمش عقب ... من كه گفتم الان امادگيشو نداري... اشكالي نداره ... ميندازيمش عقب براي هر وقتي كه تو حاضر بودي...
فوري خودمو عقب كشيدم و با ترس گفتم: چي؟
كسرا اهسته گفت: هرچي تو بخواي...
-نه ...
كسرا : چي نه؟
سرمو پايين انداختم وگفتم: نميخوام عقب بيفته ...
لبخندي رو لبش نشست و گفت: مجبور نيستي نياز... اگر فكر ميكني زوده امادگيشو نداري ... من توقع ندارم ... اصلا خودمم فكر ميكنم زوده بهتره كمي صبور باشيم به وقتش...
- ميخواي بگم نه و بل بگيري ...
عصبي از خودم سرش خالي كردم و تند گفتم: دنبال بهانه اي؟؟؟ الان ميگي خودتم راضي نيستي...
داشتم به هق هق ميفتادم...
كسرا يه لحظه چشماشو بست و سرشو به سرم نزديك كرد... با خنده گفت: تو ديوونه اي...
وپيشونيشو به پيشوني من چسبوند و گفت: شيطون كوچولو...
از حرفش باز از خوشي مور مور شدم ولي همچنان گريه ميكردم ... يه نفس تو صورتم خالي كرد وگفت: نميگي به من امروزچي شدي؟
يه نفس عميق كشيدم ... كسرا اروم گفت: نياز چي شده؟؟؟ اين همه اشك از كجا مياري؟ تهران سيل ميادا...
و روي اشكامو بوسيد و گفت: گريه نكن ديگه ... باشه؟
ولي نميدونست با هر محبت خالصانه اش بيشتر داغ به جونم ميذاره ... چرا من خر صبح رفتم فرودگاه؟؟؟ هان...
چشمامو فشار دادم... دلم ميخواست بلند بلند هق هق كنم...
كسرا نچي كرد و گفت: نيار نكن اينطوري... چي شده اخه؟
باز اشكام وبوسيد و گفت : نياز ... شيطون خانم... نميگي چي شده؟؟؟ ببينم تو رو ... چرا گريه ميكني؟؟؟ استرس داري؟
بهش نگاه كردم. چشماي عسليش غمگين بود.
دستمو دور گردنش انداختم و گفتم:هيچي...
زير گوشم گفت:هيچي هيچي؟
حرفشو تكرار كردم وگفتم: هيچي هيچي...
روي گوشمو بوسيد وباز داغ كردم و گفت: مطمئن باشم؟
يه نفس عميق كشيدم و اونم صورتمو از اشك پاك كرد و گفت: نگاش كن... چشماش چه قرمز شده ... سبك شدي؟

سرمو به علامت اره تكون دادم. خيالش راحت نشده بود . يخرده نگام كرد و گفت: هروقت دوست داشتي بگو... اگر فكر كردن بهش ناراحتت ميكنه اصلا نگو... فراموشش كن.
بخاطر اين شعورش نميدونستم بايد چطوري ازش تشكر كنم ... حق داشتم براش بميرم ديگه ... همين كارارو ميكرد ديوونه اش بودم... فقط موندم چرا صبح خر شدم!!! خدا هم تو خلقت من مونده!
اهي كشيدم و كسرا با اخم گفت: نبينم آه بكشي...
وكمي دستمو نوازش كرد و گفت: دوست داري كجا ببرمت؟
بهش نگاه كردم و شونه هامو بالا انداختم.
كسرا دست دراز كرد و لپمو كشيد و بعدشصت و انگشت اشاره اش و به لبش نزديك كرد و بوسيد.
از حركتش خندم گرفت و گفت: فداي خنده هات ... نبينم اشكاتو...
خندم عميق تر شد و كسرا هم انگار با خيال راحت تري از جاش بلند شد... زانوهاشوكه خاكي شده بودن چون روي اسفالت زانو زده بود تكوند وگفت: بريم يه نهاري بزنيم به بدن ... بعدشم خانممو ببرم لباس انتخاب كنه يا ببرم باغ و ببينه يا بريم بنگاه مسكن.... يا شايدم ببرمش شهربازي يا ببرمش دركه ... يا ... كجا دوست داري؟
خنديدم و گفتم: بريم شهربازي...
كسرا بلند خنديد و گفت:شيطون كوچولوي من هوس جيغ جيغ كرده؟
و ازجا بلند شد و در و برام بست...پشت فرمون نشست و گفت: خب... اول بريم نهار... بعد بريم خريد، شبم شهربازي؟ ... اصلا دوست داري بريم خريد؟؟؟
با هيجان گفتم: وااااي...عاشق خريدم ...
كسرا دنده عقب گرفت و گفت: خريد چي بريم خوبه؟؟؟ طلا ... لباس... ديگه جونم برات بگه ...
با جيغ گفتم: طلا؟؟؟ چه جور طلايي؟؟؟
كسرا خنديد و گفت: مثلا دو تا انگشتر... يا مثلا ...
سرجام بپر بپر كردم و گفتم: جون نياز راست ميگي؟
كسرا با اخم گفت: دفعه ي اخرت باشه جون خودتو قسم ميخوري ها ... بله چرا دروغ بگم...
يه لحظه از هيجانم كم شد و گفتم: خانواده هامون چي؟
كسرا خنديد و گفت: چي؟
-خب شايد اونا هم دوست داشته باشن بيان ...
كسرا سري تكون داد و گفت: هرجور خودت ميدوني نيازم... پس يه گزينه ي ديگه ... ما كلي چيز ميز بايد بخريم ... به هرحال...
خنديدم و كسرا گفت: حالا كمربندتو ببند... با شيكم خالي نميشه فكر كرد ... اول ببرمت يه جا بهت ويتامين برسونم ... بعدشم ميريم هرجا كه تو بگي... تهشم ميريم جيغ جيغ ...
از حرفش خنديدم وكسرا هم با خيال راحت بهم نگاه ميكرد.بعد از محرميتمون ديگه خيلي بهم محبت ميكرد انگار فقط منتظر همين بود كه تمام صرفه جويي هاشو جبران كنه!
از خودم حالم بهم ميخورد ... ولي ديگه اروم بودم، يعني كسرا ارومم كردبا حرفاش با محبت هاش، محبت هايي كه با محرميتمون عمق گرفته بود! هر روز يه روي جديد از كسرا رو ميديدم ، يه رفتاري كه بيشتر باعث ميشد از انتخابم مطمئن و راضي باشم!... من كسرا رو داشتم... هزار تا رضا و فرزاد باشن ... من يه تار موي گنديده ي كسرا رو به صد هزارتا مثل اونا نميدم... رفتن به فرودگاه فقط يه تلنگر بود به خودم... به اينكه يادم بياد من كسرا رو به چه قيمتي دارم! به قيمت شكستن غرورم ... و كسرايي و داشتم كه كمكم ميكرد غرورم همچنان حفظ باشه و بمونه! واين لحظات يعني اغاز يه خوشبختي... يه اعتماد ... يه زندگي!

فصل يازدهم:
با شروع شدن امتحانام ، دوندگي ها هم بيشتر شد.هر روز عصربايد ميرفتم خريد ... لباس و خرده ريز... عزيز هم با اينكه خيلي وقت بود كه مرخص شده بود ولي اصرار داشت لحاف تشكم و خودش مونجوق دوزي كنه... هرچي ميگفتيم عزيز الان مدل هاي جديد اومده پشم شيشه هاي مرغوب... حرف تو گوشش نميرفت كه نميرفت.
در تمام دوندگي ها و دغدغه ها حتي يك بار هم نتونستم براي ديدن باغ يا خونه كسرا رو همراهيش كنم ... فقط ميدونم بابا و مامان و نادين كلي از فضا و جايي كه همراه كسرا ديده بودن تعريف ميكنن... منم با اعتماد به اونها ديگه خودمو مشغول نكردم و ترجيح دادم به امتحانام فكر كنم.
با توجه به اينكه درخواست وام كسرا معلق بود ، واقعا نميدونستم بايد دنبال چه جهزيه اي باشم... بخاطر همين پرونده ي خريد وسايل خونه مختومه اعلام شده بود تا اطلاع ثانوي!
اين وسط تنها چيزي كه مخل آسايشم ميشد منهاي بارداري مامانم ... برگشتن رضا بود و پيام هاي محبت اميز گاه و بي گاهش...
سيما هم بعد از قضيه فرودگاه اينقدر باهام سرد و تلخ و قهر رفتار ميكرد كه جرات نميكرد بهش بگم رضا بهم پيام ميده ... يا حتي اصرار داره با هم بريم بيرون.
منم نسبت به رضا كاملا خنثي شده بودم ... به قول يكي از دوستام كه شيمي ميخوند ميگفت: آمفوتر !!!
از روي يه مشت كاغذ و جزوه و كوفت و زهرمار بلند شدم و كش وقوسي به خودم دادم. با ديدن ساعت كه پنج دقيقه به ده بود فرصت يه چايي خوردن و داشتم ... با ديدن اون تابلوي هزار تيكه لبخندي رو لبم اومد. اصلا خستگي از تنم ميرفت ، از اتاق اومدم بيرون ... ميخواستم براي خودم چايي بريزم.
كار پروژه ام عمرا زودتر از يازده تموم ميشد.
با خميازه پاي گاز ايستادم تا كتري داغ بشه ... مامان داشت سريال ميديد و نادين هم تو اتاقش بود.
ليوان چاييم كه اماده شد يه ظرف بيسكوييت برداشتم و به هال رفتم ...
بابا هم درحالي كه داشت حساب كتاب هاي شركتشو انجام ميداد با ديدن من لبخندي زد و گفت: چطوري عروس خانم؟
اخ كه دلم غنج ميرفت از اين حرف...
لبخندي زدم و گفتم: خوبم... چه خبرا؟
بابا پاشو رو پاش انداخت و تكيه اشو به مبل داد و گفت: هزار مرتبه بهت ميگم ا زاتاقت مياي بيرون چراغ و خاموش كن.
-واه خب وقتي دو دقيقه ديگه ميخوام باز برم توش . . .
بابا سري تكون داد و گفت: برق مصرف ميشه، جداي اسراف اخر برج بايد پول اضافه بدم دِ اخه دختر جون يخرده مراعات كن...
-ايش... حالا چه خبر؟

بابا خنديد و گفت: پاشو برق و خاموش كن تا بگم ...
ناچارا به سمت اتاق رفتم چراغو خاموش كردم و سلانه سلانه برگشتم سرجام.
بابا سري تكون داد و گفت: خبري نيست ...
بيسكوييتو توي چايي زدم و بابا با لبخند خاصي بهم خيره نگاه ميكرد ...
بيسكوييت تو گلوم پريد از نگاه خيره اش... خنديد و گفت: خفه نشي ...
يه خرده چايي خوردم كه بره پايين ... با حرص گفتم: بابا يه جوري نگاه ادم ميكني... خفه هم بشم تقصير خودته!
بابا خنديد و گفت: مگه چند وقت ديگه تو اين خونه اي و چايي بيسكوييت ميخوري؟
اخي... بابا جونيم...
خنديدم و با لوس بازي از جام بلند شدم و كنار بابام نشستم. بابام خنديد و دستشو روي شونه هام گذاشت و گفت: كسرا چه خبر؟ درچه حاله؟
شونه هامو بالا انداختم وگفتم: درگيره ... داره مقدمات و اماده ميكنه.
مامان لبخندي زد و گفت: از مردونگيش خوشم مياد ... قشنگ با برنامه داره همه چيز ومهيا ميكنه...
بابا با خنده اضافه كرد: شير پاك خورده است ... واقعا هم تو شوكم چطوري نياز خامش كرده...
وبلند بلند همراه مامان خنديدن ...
از اين شوخي ها يه جورايي غرق خوشي ميشدم ... نه به اون اولا كه بابا سايه ي كسرا رو با تير ميزد نه به حالا ... ميدونستم كه منش كسرا دهن همه رو مي بنده!
لبخندي زدم و بابا گفت: نياز خونه اتون چي شد؟
به علامت ندونستن شونه هامو بالا انداختم وگفتم: فقط كسرا گفته فعلا دنبال جهزيه نباشم تا خونه رو پيدا كنيم ...
بابا كمي مكث كرد و گفت: ديروز بهم زنگ زد ... يه قراري گذاشتيم همديگرو ديديم.
-خب؟
بابا: يه پيشنهادي داد كه ديدم بد حرفي هم نيست...
مامان هم وارد بحث شد وگفت: چي گفته؟
بابا ادامه داد: وامش حالا حالا ها جور نميشه ... خيلي زورشو زده و تونسته سي چهل ميليوني جور كنه ... اگر بتونه اون وام و هم بگيره ميتونه يه خونه ي 50 – 60 متري چهار ساله رو بخره... اتفاقا منطقه ي خوبي هم بود ... ميگفت اگر بتونه يه چنين خونه اي رو با توجه به بودجه و منطقه اش بخره ، دو سال با نياز اونجا زندگي ميكنن بدون دغدغه ي كرايه خونه و سر سال خالي كردن ...
مامان با گفتن"خب" خواست كه بابا حرفهاشو سرعت بده...
بابا هم لبي تر كرد و گفت: ولي وامش جور نشده ... تا يك سال ديگه هم قراره تو نوبت بمونه ... با اين شرايط ماليش ميتونه يه خونه اجاره كنه ... ولي اگر همين پول پيش رو توي بانك بذاره سر يك سال سود قابل توجهي روش مياد چه بسا با اون وامش ميتونه يه خونه ي بهتر ونوساز تربخره ...
ابروهامو دادم بالا و گفتم: يعني عروسيمونويه سال بندازيم عقب؟


بابا خنديد وگفت: نه ... الان كه كسرا بنده ي خدا كلي رزور و پيش خريد ميوه و غذا رو انجام داده... ديروز كه اين حرفا رو بهم زد ديدم بد نميگه ... حقم داره ... تازه درسش داره تموم ميشه و ميخاد وارد بازار كاربشه ... خواستم بهش بگم كه كمك مالي منو قبول كنه ... ولي ... با خنده به من خيره شد وگفت: محمد كسرايي كه من شناختم زير بار اين جور چيزا نميره ... خدا رو شكر روي پا خودشه ... ترسيدم به غرورش بر بخوره ... بخاطر همين حرفي نزدم ... ولي نياز كسرا ميگه اگر تو راضي بشي بري يه مدت تو خونه ي اونا زندگي كني ، يك سال پس انداز داريد و ميتونيد سرسال يه خونه ي خوب و نو ساز بخريد ...

ناخوداگاه چهره ام رفت تو هم ...
بابا با لبخد اضافه كرد: منم راضي نيستم بري خونه ي پدري كسرا ... ولي از هر طرف حرفهاي كسرا رو هجي ميكنم ... مي بينم پر بيراهم نميگه ... درواقع ازاينده نگريش خوشم اومد ... من مجاب شدم كه اگر تو با اونها يه مدت هفت هشت ماهه رو زندگي كني كلي تو زندگيتون از زوج هاي ديگه جلو ميفتين ... ميتونين بعد چند ماه يا حداكثر يك سال برين سر خونه زندگي خودتون ... بدون استرس كرايه خونه و پول پيش و رفت و امد و خالي كردن خونه ... كسرا ميگفت نياز كه مستاجر نشيني و تجربه نكرده ... پس بهتره يه مدت بدون استرس زندگي كنيم تا من يه خونه ي خوب كه مال جفتمون باشه رو مهيا كنم بدون دغدغه ي استيجار و كرايه و صابخونه و ... حالا تو چي ميگي نياز؟ كسرا اول نظر من وپرسيد و منم بهش موافقتمو اعلام كردم ولي گفتم نظر دخترم شرطه ... گفت : بله ولي بايد اجازشو ميگرفتم!
جمله ي اخر بابا يه جوري با تحسين بيان شد.
پوفي كشيدم و گفتم: حالا تا ببينيم چي ميشه ...
مامان با تاييد حرفهاي بابا تاكيد كرد: نياز جان يه ذره هم كسرا رو درك كن ... همين خرج هايي كه داره ميكنه رو در نظر بگير... بهرحال جوونه ... يخرده با هم راه بياين.
مامان هم موافق بود . سري تكون دادم...
از جام بلند شدم... واي خدا ساعت ده و سي و پنج دقيقه بود! الان گوشيم احتمالا خودشو كشته بود... درواقع كسرا ...
داشتم به سمت اتاقم ميرفتم كه بابا صدام كرد.
توچهارچوب ايستادم و بابا لبخند مطمئني بهم زد وگفت: به كسرا اعتماد كن ... نگرش و ديد خوبي داره ... ميتونه خوشبختت كنه ... اينو در وجودش مي بينم ...
لبخندي زدم و بابا گفت: نياز ... به انتخابت افتخار ميكنم دخترم... سعي كن تو هم براي حفظ زندگيتون تلاش كني...
سرمو از خجالت پايين انداختم.
بابا نفس عميقي كشيد وگفت: هركسي جز كسرا بود محال بود اجازه بدم به اين زودي باهاش ازدواج كني و عروسي كنيد ... ولي هرطور نگاه ميكنم مي بينم روي كسرا هيچ ايرادي نميتونم بذارم و مراسم تون رو به تعويق بندازم.
اهي كشيد و پاشو روي پاش گذاشت وبه مامانم گفت: بچه ها چه زود بزرگ ميشن ... و لبخندي به برجستگي نا مشخص مادرم زد و مامانمم با خجالت به تيتراژ پاياني سريال نگاه كرد.
پوفي كشيدم و بعد از كمي جا به جا شدن بالاخره به اتاقم رفتم و در و بستم.
با ديدن خاموش وروشن شدن صفحه ي گوشيم ... به سمتش هجوم بردم.
فوري جواب دادم: جانم كسرا ...
-الو نياز؟ من رضام ... كسرا كيه؟؟؟
يه لحظه قلبم وايستاد . اين چي كارم داشت؟
با حرص گفتم: بفرماييد...
رضا با مسخره گفت : اول شما بگو كسرا كيه ...
-ساعت بيست دقيقه به يازدهه...
رضا پوفي كشيد و گفت: ميدونم ... !
چقدر اين بشر پر رو بود.
با اين همه گفتم: امرتون؟
رضا براق شد وگفت: پس نميگي كسرا كيه؟
تو وجودم داشتم با خودم يكه به دو ميكردم كه بهش بگم كسرا نامزدمه و همه چي و تموم كنم ... ولي نميتونستم . ته دلم از اين خواسته شدن احساس غرور ميكردم . از اين كه رضا بعد سه سال همون ادم سابق بود و احتمالا احساساتش همون بود ... دچار غرور و اعتماد به نفس ميشدم. حتي يه لحظه حس كردم كسرا چه بي لياقته كه منو پس زد!!!
با اين وجود اهسته گفتم: الان نميتونم صحبت كنم .
رضا خواست حرفي بزنه كه با ديدن پشت خطي تند گفتم: من كار دارم ...
رضا با حرص گفت: فردا رستوران ... مي بينمت ... ساعت دوازده منتظرتم. نياز بايد بياي ...
ميدونستم اگرجوابشو ندم بيخيال نميشه .. ازا ون طرفم كسرا پشت خطم بود وبراي همين تند گفتم: باشه باشه ...خداحافظ.
با شنيدن صداي كسرا كه انگار وسط خميازه اش بود گفتم: خوبي كسرايي؟
با خميازه گفت: سلام نياز خانم... دختر يك ساعته كجايي؟
-همين دور وبرا ...
كسرا: حالا خوبي؟ روز خوبي داشتي؟
و ياد حرف بابام افتاد م... سيخ سرجام نشستم و گفتم: كسرا تو ديروز با بابام چه صحبتي كردي؟
كسرا هم انگار از اون حالت خواب الوديش دراومد و گفت: چطور؟
-هيچي بابا ميگه من بيام چند ماه با شما زندگي كنم.
كسرا اهسته گفت: خب نظرت چيه؟
با اينكه ته دلم واقعا و قلبا راضي نبودم اما بخاطر اينكه كسرا با زودتر گرفتن مراسم يه جورايي حسن نيتشو به من ثابت كرده بود و به حرف من گوش داده بود گفتم: من كه قبلا هم گفتم دغدغه ي خونه روندارم.
خنديد و با هيجان گفت: قربون خانم خوش فكر خودم ... ميدونستم نه نميگي... اصلا بخاطر همين حرفت يه چنين پيشنهادي و به پدرت دادم و ازش اجازه گرفتم.
از خوشحاليش واقعا خوشحال شدم... حس كردم لجبازي كردن جز اعصاب خردي هيچ چيز ديگه اي نداشت. اخرشم كه مجبور ميشدم قبول كنم پس چرا الكي تنش درست كنم؟
كسرا با اشتياق گفت: خيالت راحت باشه نياز... بيشتر از هفت هشت ماه طول نميكشه ... سريع يه خونه ي خوب ميخريم ...
همين حرفش باعث شد تا از ارزوهام براش بگم ... از خونه ي خوبي كه ميخوايم داشته باشيم... يه خونه ي نقلي كوچيك ... كه تراس بزرگي داشته باشه و دو تا صندلي بذاريم توش و حيني كه داريم به خيابون نگاه ميكنيم عصرونه چايي-كيك بخوريم...
كسرا با دقت به حرفهام گوش ميداد و منم ادامه ميدادم ...حتي رنگ ست خونه رو هم انتخاب كرده بودم ... چشمامو بستم تو ي خونه اي كه داشتيم غرق شدم . بدون اينكه فكر كنم رضايي وجود داشته و داره!
كسرا هم منو همراهي ميكرد مثل اين ادم هاي چندشي كه ميزدن تو ذوق ادم نبود بلكه به روياهام پر وبال هم ميداد و ميگفت كه ارزوهامو به تحقق ميرسونه ... و واقعا هم ارزوي خاصي نداشتم من چيز زيادي ازش نميخواستم! جز يه بودن هميشگي!!!
خوشحال بودم. از صميم قلب... حرفهاي كسرا واسم يه اب رو اتيش بود ... ولي... هميشه يه ولي هست به قول رضا ... و رضا ... اسم رضا ... خاطراتي كه باهاش داشتم ... شايد فقط چهار پنج ماه با رضا بودم ... ولي نميدونم ... تمام چيزي كه ميدونستم اين بود كه براي چند لحظه ارزو كردم كاش رضا هنوزم برنگشته بود!!!
...
يه نگاهي به خودم كردم ... اخه دختره ي ايكبيري كجا داري ميري؟!




roman در دم(12)
roman در دم(12)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك شب يلدا Yalda

عكس متحرك شب يلدا Yalda

 

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

شب يلدا



عكس متحرك شب يلدا Yalda
عكس متحرك شب يلدا Yalda
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك جادو و جادوگر Magician

عكس متحرك جادو و جادوگر Magician

13.gifalt="   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



عكس متحرك جادو و جادوگر Magician
عكس متحرك جادو و جادوگر Magician
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك گل Flower

عكس متحرك گل Flower

        

   

   

    

   

   

   

         

   

       

   

   

 

 

 

     

       

    

     

       

    

     

   

       

     

     



عكس متحرك گل Flower
عكس متحرك گل Flower
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
roman بي قراره قلبم (15)

roman بي قراره قلبم (15)

جلوي آينه قدي اتاق چرخي زدم... لباسم تو تنم بهتر از اون چيزي بود كه فكرشو مي كردم...
چشمامو آرايش سورمه اي كردم... باعث ميشد چشام برق خوشگلي داشته باشن...
رو لبامم برق لب كشيدم...برق لب رو لبام مثل نور افكن عمل ميكرد... از قيافم راضي بودم...
آرايش زياد تو هواي شرجي ميامي ، يك ساعت بعد ديدني بود...
باعث ميشد مجبور بشم كرم پودرها ي ماسيدمو از رو صورتم به بدبختي پاك كنم...به ريسكش نمي ارزيد...
دوباره جلوي آينه چرخي زدم و دستمو تو موهاي بردم و سعي كردم پف دارشون كنم...
لبخند با اعتماد به نفسي به خودم زدمو از اتاق خارج شدم...
بابا جلوي در اتقم منتظرم بود... با ديدن لبخندي بروم زد... اين يعني مي پسندمت...
مي دونين كه معياراي خاص خودشو داشت... منم عاشق اين لبخند تاكيد كنندش بودم...!!!
بابا يكي از بازوهاشو به سمت من و اونيكي رو به سمت ماما گرفت... شيفته اين رفتار عادلانشم...
لبخندي زد و گفت
- فكر نكنم امشب مردي خوشانس تر از من باشه كه با دو تا بانوي باشكوه همراه شده باشه....
لبخند مامان عاشقانه بود و لبخند من...!!!!.. فكر كنم حداقل صادقانه بود:دي
به خط ساحل كه رسيديم چشمم به كشتي افتاد...
باشكوه... زيبا... مثل ملكه روي تخت پادشاهي آب... چه توصيفي!!!
انعكاس نورش روي آب واقعا اونو واقعا باشكوه و منو وقعا بي تاب كرده بود...
قلبم از شادي جمع شد... ماما و بابا رو مجبور كردم تا عجله كنن... من ديگه طاقت نداشـــــــــتم...
پلي كه از اسكله به كشتي وصل بود پر بود از آدماي شادي كه حتي روي پلم دست از خنده و رقص بر نميداشتن...
بخاطر شلوغي مجبور شدم پشت سر ماما و بابا تو صف واستم...
كنارم يك پيرمرد با يك دختر جوون واستاده بودن... به پير مرد نگاهي كردم... به هم لبخند زديم...
- شب قشنگيه... اينطور نيست مادمازل؟
لهجه داشت... بد.ن شك فرانسوي بود...
لبخند شادي زدم
- البتــــه... من كه مي خوام امشب و بهترين شب كنم...
- اميدوارم امشب بهترين شبت باشه...
با خوشحالي و ذوق گفتم
- مقـــسي... ازين اتفاقا هميشه تو زندگي آدم نميوفته... مخصوصا وقتي اون شب، شب تولدت باشه...
با شادي براندازم كرد
- تولدت ميارك مادمازل... با آرزوي سلامتي برات...منم با نوم اومدم تا امشب و خوش بگذرونيم
نگاهي به دختر كنارش كه به روم لبخند مي زد انداختم...به روش لبخند زدم و براشون آزوي يك شب بياد موندني كردم...
ديگه نوبت ما رسيده بود...
خوشيم با ديدن داخل كشتي كامل شد...نور پردازي عالي... دكوراسيون فوق العاده...همه چيز خوب بـــــــود...
عدهاي داشتم مي رقصدين... بعضيا كنار سكوهايي كه نقش بار رو بازي مي كردن در حال نوشيدن و گفتگو بودن...
و من مثل احمقاي نديد بديد آب از لب و لوچم آويزون بود و چشمامو براي ديدن به هر طرف مي كشيدم...
شايد 10 دقيقه طول كشيد تا بخودم اومدم و فكمو جمع كردم و استايل و پرستيژمو دوباره حفظ كردم...
همه داشتم از خواننده اي كه امشب قرار بود لايو بخونه صحبت مي كردن...
هيچ كس نمي دونست كيه... با خودم گفتم آدم بايد خل باشه در مورد كشيكه هنوز نميدونه كيه صحبت كنه!!!!
يم ساعتي با ماما و بابا بودم... ككتل خورديم و رقصيديم...
بعد از يك ساعت خيلي آروم، طوريكه كسيم شك نكنه(!) بابا اينا رو پيچوندم...و تو سيل يا شايدم خيل جمعيت شيرجه زدم...
همه مي رقصيدن و حرف ميزدن و مشروب مي خوردن...
ليواناي آبجو و مشروب و سنهاي رقص بود كه مدام پر و خالي مي شد... خنده ها يك ثانيه قطع نمي شد...
بوسه ها بود كه يواشكي و علني در حال رد و بدل بود...
و من بودم كه توي اين حس شاد غـــــــــــــــرق بودم...
- نمي خواي بگي اين ملاقات تصادفي بوده!!!!!!
با بهت برگشتم...
توي جيغ و دادا صداش برام نزديكتر و بلندتر ازهر صدايي...
و توي رقص نورها چهرش برام آشناتر و جذاب تز از هر چهره اي بود....
زبونم قفل شده بود... خودش بود؟!! قلبم باهاش آشناتر از هر آشنايي بود... نگاهمو حركت دادم...
چقدر شبيه اون تصورم وقتي فكر كرده بودم هنرپيشه است شده بود...
شلوار مشكي پوشيده بود و پيراهن سفيد كه آستيناشو تا آرنج بالا زده بود...
يك پاپيون كوچولو دوره يغه لباسش خودنمايي ميكرد...بدون كت!!!!
يك ليوام مارتيني تو دستش بود... به وسواس به صورتش نگاه كردم...
قلبم بي قرار شد... چقدر دلتنگش بودم...
موهاي تيرش به خاطر رطوبت هوا حجيم و شلخته به نظر مي رسيد...
با اينكه هوا تاريك بود ولي مشخص بود كه پوستش به تيرگي قبل نيست...
ولي بازم به قدر كافي تيره بود...معلوم بود برنزگي پوستش خيلي عميق بود...
كه با بودن نزديك يك ماه زندگي تو سوئد كه هر چند ماه يكبار افتاب به خودش ميبينه رنگ پوستش حفظ شده بود...
دندوناي سفيدش بدليل لبخند دندون نماش، مي درخشيد... نگاهم به چشماش كشيده شد...
دچار لرز شدم... عسل چشماش تو انعكاس نوراي اطراف برق ميزد ولي تيره به نظر مي رسيد...
تماس دستاشو رو بازوم احساس كردم و به خودم اومدم...
- حرفمو پس ميگيرم...باور مي كنم كه اين ملاقات كاملا اتفاقي بوده...
و خنديد...يعني انقدر تابلو عمل كرده بودم؟!!!!!... به خودم تكوني دادم و صادقانه گفتم
- هركس ديگه رو ميديدم انقدر تعجب نمي كردم...
با لبخندي بدجنسانه گفت
- كاملا مشخص بود...
باز شروع كرد...
- خوب اين فستيوال جاي هركسي نيست... براي همين تعجب كردم...
ابروهاشو بالا انداخت... احتمالا اونم تو ذهنش مي گفت: باز شروع كرد..."...
ولي اون شروع نكنه تا منم شروع نكنــــــــــــــــم...
- تنها اومدي؟!!
- با خونواده
چشماشو اطراف چرخوند
- نمي بينشون...
- قرارم نيست ببينيشون... چون پيچوندمشون...
خنده ي صداداري كرد
- كه دنبال يك مورد مورد نظر براي امشب بگردي؟!!!
با شوق تولدم بالا زد و از دهنم پريد
- آره...چون امشب شبه تولدمــــــــــه...!!!
لبخندش ملايم شد... متواضعانه گفت
- تبريك مي گم دوشيزه فريادي...
لبخند خوشحالي زدم و دستامو به هم كوبيدمو با ذوق گفتم
- اين فستيوال هم كادوي تولدمه...از طرف بابا و مامانم...
باز خنديد و بهم نزديك تر شد
- پس بايد امشب حسابي خوش بگذروني...
با سر تاييد كردمو به بار نگاهي انداختم
- براي شروع يك شب عالي با يك نوشيدني خنك شروع مي كنيم... چطوره؟!!!
دلم مي خواست يك جوري بهش بفهمونم دوست دارم امشب اون همراهيم كنه...
تو دلم خدا خدا مي كردم كه همراهي نداشته باشه و حرفمو بگيره...
مي خواستم برم سمت بار كه بازوموگرفت...
- بهم بگو چي مي نوشي... من برات ميگيرم...
با تعجب بهش نگاهي انداختم
- ممنونم ولي خودم ميگيرم
- فقط بگو
سرمو خم كردم و با دقت تو صورتش گفتم
- دستوره؟
خنديد و به بازو فشار آرومي داد كه دلمو بازم لرزوند...فكنم مارتيني تو مغزش اثر + گذاشته بود...
- هر چي خودت گرفتي... فقط خنك باشه...
لبخندي زد... دستشو از رو بازوم پايين آورد و انگشتامو گرفت و منو دنبال خودش به سمت بار كشيد...
رفتارش گيجم كرده بود...!!!!
روي يك صندلي چوبي خوشكل كنار بار نشوندم و خودش رفت تا نوشيدني بگيره!!!!
روبه رومون جوونا و پيرا و ميان سالا در حال رقص بودن...شب شادب بود...
به كارن نگاه كرد...با متصدي بار صحبت مي كرد... چقدر دوست داشتني شده بود امشب...
قلبم بار بي قرار شد...دست من نبـــــــــــــود خوب... چيكارش مي كردم؟!!!!
رومو از كارن گرفتم...نگاهم به زوج جووني بود كه چند صندلي اونور تر توي بغل هم نشسته بودن و مي خنديدن!!!
يك لحظه خودمو تو بغل كارن تصور كردم... از فكرش لبهندي به لبم نشست...
- به چي اينطور ريزه ميزه لبخند ميزني؟!!
نگاهمو از اون دوتا گرفتم و به جامي كه كارن جلوم گرفته بود دوختم...
- اين چيه؟
- شراب سفيد با آب پرتغال... جوابمو ندادي؟!!!
به چشماش كه باز برق ميزد نگاه كردم و ليوانئ ازش گرفتم
- هيچي...!!!
بهم نگاه كرد و بعد از 10 ثانيه گفت
- من به هيچي فكر كردم ولي چيز خنده داري توش نديدم!!!!
من عقلمو از دست داده بودم يا كارن واقعا امشب شوخ شده بود؟!!!!!....
- خصوصي بود..
نگاهي به اون دختر و پسر انداخت و كنارم نشست...با صداي خنده داري گفت
- نكنه دوست داشتي جاي اون دختره باشي...؟!!!
اخمي كردم
- مگه آدم قحطه كه من تو بغل دوست پسر اون باشم؟!!!
- خوب شايد تو بغل يكي ديگه
بهش نگاهي كردم و با بدجنسي گفتم
- شايــد...
خنديد... ازون خنده هايي كه آدمو تا مرز سكته ناقص مي برد و بر ميكردوند...
- اميدوارم تو بغلش عصباني نشي كه كارش تمومه...
رومو تزش كرفتم
- از خداشم باشه...
به خط گردنم نگاهي انداخت و پاشو رو پاش انداخت ...
ليوانشو بالا گرفت و به ليوان من زد...
- به سلامتيه اوني كه بايد از خداش باشه تو، تو بغلش عصباني شي!!!!
و با خنده جرعه اي از مارتينيش نوشيد...
از حرفش خندم گرفت و ليوان آب پرتغالمو به لبم نزديك كردمو كمي مزه مزه كردم... خوب بود...
يك جرعه گنــــــــده نوشيدم كه اول مري و بعد معدمو خنك كرد... روحم تازه شد...
يك قلپ ديگه نوشيدم كه كارن از كنارم بلند شد...جامش خالي شده بود...
دوباره به سمت بار رفت و با يك جام مارتيني ديگه برگشت!!!!
كنارم نشست و دستشو پشت صندلي من گذاشت... و پاشو دوباره رو پاش انداختو جامشو بالا گرفت...
زيتون جامش بهم چشمك ميزد... ناخودآگاه دستمو بردم و زيتونشو برداشتم و تودهنم گذاشتم...
بهش كه با لبخند نگام مي كرد نگاهي كردم...
- مي شه برام يك مارتيني بگيري؟!!!
ليوانشو به سمت لباش برد... يك جرعه نوشيد و من و كه مشتاقانه بهش چشم دوخته بودم ناديده گرفت...
به جام آب پرتغالم نگاهي كردم... فقط يك جام مي خواستم... نه فقط يك قلپ...
اگه مي گفت نه براي لجبازي باهاش مي رفتم و يك پيك ويسكي مي خوردم...
زدم به بازوش
- جواب بده
آروم گفت
- نه... پيرهنمو تازه پوشيدم... نمي خوام امشب روش لكه بشه...
مغزم سوت كشيد... داشت به بالا آوردنم تو casa marina اشاره مستقــــــــــــيم مي كرد...
پليد بود ار بـــــــــس!!!!... وسوسه شدم ليوان آب پرتغالمو بريزم روش كه سريع ليوانو از دستم كشيد
با خنده گفت
- سنسورام بهم اخطار دادن...
با حرص از جام بلند شدم و خواستم برم كه دستمو گرفت و منو كشيد سمت خودش...
چون حركتش ناگهاني بود بدون عكس العملي افتادم تو بغلش و اونم دستشو حلقه كرد دورم...
مثل همون دختر و پسري كه كنارمون تو بغل هم بودن...!!!!!!! يعني ذختره تو بغل پسره بود!!!
سرم رو سينش بود... ضربان قلبشو حتي تو شلوغي ميشنيدم...
مغز غافلگير شدم داشت به تكاپو مي افتاد... با مشت زدم تو سينش
- ولم كن، مي خوام پاشم...
صداش از خنده مرتعش بود
- كجا ميخواي بري؟!!
با حرص گفتم
- مي خوام برم و تا خرخره ويسكي بخورم... اميدوارم وقتي دارم بالا ميارم دقيقا جلوم باشي...!!!!
من و بيشتر به خودش فشار داد
- خوب شد براي خودم آرزوي سلامتي كردم!!!!
از حرفش وارفتم... يعني قصد داشت منو بغل كنه و اون موقع براي خودش آرزوي سلامتي كرد؟!!!...
براي لحظه اي تو بغلش بي حركت شدم... اين رفتارش چه معني مي تونست داشته باشه...
هرچي... باز به وول خوردن افتادم
- و ل م كــــن... مي خوام پاشم...
ولي انگار با ديوار بتني صحبت مي كنم...
ريتم يكنواخت،اما تند قلبش باز گوشمو پر كرد... سرمو به سمت صورتش چرخوندم...
لبخند به لب داشت... با چشماي عسليش كه توي نور لامپهاي اطراف روشن تراز هميشه به نظر ميرسيد زل زده بهم...
و مارتينيشو مزخ مزه مي كرد... موهاش تو نور قهوه اي به نظر ميرسيد و پوستش مي درخشيد...
و من ...عاشقش بودم...
من عاشق اين تنديش شكوه و اعتماد به نفس بودم...
قلبم با ذيتم قلبش هماهنگ شده بود و تندتر ميزد... محوش شده بودم...
اونقدر عميق ه نفهميدم چند دقيقه است كه من زل زدم به چشماي اون و اون زل زده به چشماي من!!!
ليوان مارتينيشو كه ديگه خالي شده بود روي دسته صندلي گذاشت
- وقتي اينطوري نگام مي كني، نمي تونم پيش بيني كنم چه عكس العملي ممكنه ازم سر بزنه... پس اينجوري نگام نكن...!!!
اوه ماي گودنس... كاش بيشتر مارتيني مي خورد...
سرشو بالا گرفت ... پاره شدن اتصال چشماش باعث شد ياد حرفش درمورد پيرهن بيوفتم...
با حرص كف دستمو كوبيدم رو سينش و فشار دادم تا بتونم از آغوشش در بيام...






roman بي قراره قلبم (15)
roman بي قراره قلبم (15)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك دونفري Couple Images

عكس متحرك دونفري Couple Images

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

couple-gifs-014.gifalt="

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



عكس متحرك دونفري Couple Images
عكس متحرك دونفري Couple Images
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك كودكان Kids

عكس متحرك كودكان Kids

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_   

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_   

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_   

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  



عكس متحرك كودكان Kids
عكس متحرك كودكان Kids
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك پاييز Autumn

عكس متحرك پاييز Autumn

      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_        _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_         _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_         _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_            _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_            _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_           _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



عكس متحرك پاييز Autumn
عكس متحرك پاييز Autumn
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
 
CopyRight © http://golshal.zaminblog.com
کارتون جیمبو
کارتون آقای خط
چسب لاغری گیاهی
آموزش ساخت میوه حجمی